سلامی از جنس بلور و...
آه از این همه بغض......
حالا ديگر تنها سکوت بهانه ایست برای اشکی که گه گاه بر آستين خاطره ها یم خشک میشود

در كنج دلم عشق كسي خانه ندارد
كسي جاي در اين خانه ي ويرانه ندارد
دل را به كف هر كه نهم باز پس آرد
در بزم جهان جز دل مهنت كش ما نيست
آن شمع كه ميسوزد وپروانه ندارد
باز هم براي تو مي نويسم ،براي تو و براي قلبي كه براي تو مي زنه،دوست دارم برات بنويسم.دوست دارم كه بيشتر بدوني چقدر دوستت دارمولي كجاست حروفي براي نوشتن از تو؟اي عزيز تراز جان من ..من كلماتم را در وجود تو جاگذاشتم .تنهايي بگو چگونه اسمت را بنويسم ؟وقتي اشك نمي گذارد. اسمت را به همراه ستاره مي نويسم چون مرا به ياد شبهاي تار عشق مي اندازد.بگو چگونه درك كنم لحظات عاشقي را؟بگو چگونه بعد از اين تحمل كنم لحظات تنهايي را؟ با نوشتن لحظات تنهايي گريه ام مي گيرد چه برسد به ........؟

اي كاش مي شدآنقدرخوب بود كه فرصت خوب بودن را ازديگران گرفت،
و اي كاش مي شد كه آنقدر از بديها دور مي شديم كه ديگر هيچگاه دست
نا زيباي بديها به ما نمي رسيد، چرا كه من هنوز باور دارم كه مي توان
بهتر زيست. در راه متعالي شدن شرط اول قدم آنست كه باران باشيم، باران
با سخاوتي كه هم بر كويرمي بارد و هم در دشت سرسبز، آري اينگونه مي توان
بهترزيست ،عاشق تر ماند، شاعرتر شد و در نهايت جاودانه شد
صندلی های خمیده میزهای صف کشیده خنده های لب پریده گریه های اختیاری عصر جدول های خالی پارکهای این حوالی پرسه های بی خیالی نیمکت های خماری رو نوشت روزها را روی هم سنجاق کردن شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری خسته ام از ارزوها ارزوهای شعاری شوق پرواز مجازی بالهای استعاری لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی زندگی های اداری افتاب زرد و غمگین پله های رو به پایین سقفهای سرد و سنگین اسمان های اجاری با نگاهی سرشکسته چشم های پینه بسته خسته از درهای بسته خسته از چشم انتظاری عاقبت پرونده ام را با غبار ارزوها خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد!باری روی میز خالی من صفحه ی باز حوادث در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری....
@پرسيدم هنگام غروب خورشيد چرا زرد رنگ است؟گفت :از بيم جدايي
گفتم عشق چيست ؟گفت آتش است،گفتم مگر ديده اي ؟گفت نه،در آن سوخته ام
@مي خواستم زندگي كنم در را بستند،مي خواستم ستايش كنم گفتند خطر ناك است،مي خواستم عاشق شوم گفتند گناه است،مي خواستم گريه كنم ،گفتند بهانه است،مي خواستم بخندم گفتند ديوانه است،به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است پس فرياد كشيدم..........زندگي را نگه داريد مي خواهم پياده شوم
@زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم اما گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم،تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم اما به من نياموختي چگونه فراموشت كنم
@دقايق در زندگي هست كه دلت براي كسي اونقدئر تنگ مي شه كه مي خواهي از رؤياهات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني
@اگه يه روز توپت افتاد خونه همسايه و اون با چاقو پاره پارش كرد دلگير نشو چون يه دوست داري كه حاضره قلبش و بندازه زير پاهات تا با اون بازي كني
@اگه يه روز بهت گفتن 1000نفر دوست دارن فبدون يكيش منم*اگه يه روز بهت گفتند 100نفر دوستت دارن بدون يكيش منم*اگه يه روز بهت گفتند 10نفر هستند كه دوست دارن بدون يكيش منم*اگه بهت گفتند يه نفر دوست داره يقين كن كه اون منم*اگه بهت گفتن هيچكس دوستت نداره بدون من مردم
@اگه مي خواهي صد سال زندگي كني من دلم مي خواد يه روز كمتر از صد سال زندگي كنم چون من هرگز نمي تونم بدون تو زنده بمونم
@كاش چونان شمع مي توانستم بر بالينت بسوزم تا به تو گرمي بخشم ،چونان پروانه دورت بگردم تا از تو پرستاري كنم،وچونان بلبل عشق را برايت بسرايم تا دردها وغمها را فراموش كني ولي افسوس شمعي دوراز تو ام كه سوختنم را فايده اي نيست،پروانه اي كه مي گردم ولي بيهوده و بلبلي خاموش كه بايد سكوت كند شاد باشید

![]()

![]()
![]()



