سلام عرض میکنم خدمت تمام دوستای گلممممممم
من خدا وکیلی خوشبخترین مرد زمین هستم
چون من دوستایی مثل شما دارم
و برای همین هم به خود میبالم
از وقفه ای که به وجود آمد شرمندم
ولی دیر آپ کردن من هم دلیل داشت
امروز یعنی جمعه
چهارمین سالگرد تولد وبلاگ در پناه عشق است
میخواستم روز تولدش آپ کنم
ازهمه کسایی که منو تو این ۴ سال
تنها نذاشتند بی نهایت سپاسگذارم
یکی از دوستان هم گفته بود
که تعداد عکسها رو تو آپهام کم کنم
که من هم اطاعت امر کردم
این شعرهایی رو که نوشتم
من بسیار دوست دارم
پس خواهشآ قشنگ همشو بخونید
راستی شمارش معکوس برای
تولد من هم شروع شده
از امروز ۱۸ روز مانده به تولدم
این آمار هر روز کمتر میشه
خوب شروع میکنم
آپم را با نام او شروع میکنم
با نام او که پناهنده تمام عاشقان است
به نام تنها صافکار قلبهای شکسته
به نام تنها نوازنده گیتار عشق
به نام خدا


آنقدرها که عاشق او بودم او نبود
در واژه های سوخته اش رنگ و بو نبود
من با تمام سادگی ام حرف میزدم
در چشم او ولی هوس گفتگو نبود
میگفت با تو هستم و مثل تو عاشقم
اما درون سینه او های و هو نبود
حتی اگر قبول کنم لاف عشق را
آنقدرها که دربه درش بودم او نبود
آنقدر محو او شده بودم که روز و شب
غیر از خیالش آینه ام روبرو نبود
آن روزها که چیدم از آن باغ سبز سیب
دست فریبکاری اش این قدر رو نبود!
شبي از پشت يك تنهايي غمناك و باراني ,تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفرصدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روئيد , با حسرت جدا كردم
وتو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ وغمگينت
حريم چشم هايم را بروي اشكي از جنس غروب نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي !
نمي دانم چرا , شايد خطا كردم
وتوبي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا , تاكي , وبراي چه؟
ولي رفتي وبعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
وبعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هرروزاز كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بالهايش غرق دراندوه غربت شد




باز هم پنجره تنهايي دست لرزان مرا مي طلبد
و سکوت !
باز بر حال دلم مي گريد
زائر پهنه خاموش دل خود بودم
من پرستوي مهاجر بودم
من در آن وسعت پر حوصله دشت چه تنها بودم
هر چه آواز رهايي خواندم
چه غريبي سخت است
با چه کس شکوه کنم ؟
با چه کس فاش کنم ؟
من ز بي همدردي
من زبي همسفري
با شب و پنجره ها همسفرم
من غريبم در راه
من سراپا همه اندوه و خزانم امشب
هديه ام را بپذير
هديه ام راز من است
راز بالي ز خمي
راز يک قلب ز جنس شيشه
که به عمق نفرت زخم برداشته و مجروح است




تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو
تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو
تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت
گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو
تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو
تو بگو که نا اميدي من ميشم اميد تو
تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها
مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو
تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون
به خدا ميگم گريه کنه براي تو
اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي
ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو
کاش تموم نميشد اين روزا ، اين خاطرها
تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو . . .

بعد از سفري بي عشق از حادثه مي آيم
با شوق تو مي رفتم بي وسوسه مي آيم
يک قلب ترک خورده سوغات محبت بود
پاداش دل ساده نيرنگ و خيانت بود
من از تو چه سر بودم اي بي نفس کمرنگ
من حادثه ي روزم تو شب زده ي دل سنگ
خاکستر جا مانده از فاجعه ي ققنوس
اندوه شب سربي در با ور يک فانوس
درعشق تو فرسودم پايان قشنگي بود
مزد همه ي خوبيم افسوس دورنگي بود
اي از غم من سرخوش شکم به يقين خشکيد
محکوم عذابي تو در دايره ي تمديد
لايق تر از اين بودم عشق تو حماقت بود
يک عمر هدررفته تاوان رفاقت بود



در دلم آرزوی آمدنت می میرد
و میان من و تو فاصله جا میگیرد
من در این دشت جنون تنهایم
من از این فاصله ها بیزارم
و دراین گستره فاصل ها می میرم
من میان شب و روز
در تن خشک زمین
من میان صحرا
و میان جنگل
همه جا یکه و تنها
خسته از جور زمان
با تنی خورده به جان زخمی چند
میزنم بانگ که وای
هستی ام رفته بباد
ضجه ام را که شنید ؟
جای دل ، تنگ تر از مشت منست
قصه آمدنت باد هواست
با تو بودن دگرم چون رویاست
نفسم می گیرد
می گشایم نفسی پنجره را
تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم

در دنیایی زندگی می کنم که:
مردمان آن عشق را گناهی بس بزرگ می دانند
دوست داشتن را جنایت ...
و فدا شدن در راه عشق را خیانت،
لیک اگر آنها می دانستند که عشق یعنی چه؟
هیچ گاه ما را از لمس آن محروم نمی کردند .
آنها نمی دانند که عشق هم مردن است و هم زندگی
هم بودن است و هم نابودی
هم امید است و هم یأس
هم وصال و است و هم فراق
هم پریشانی است و هم آرامش ،
ای کاش ...
آنان می دانستند که عشق تمام زندگیست
تمام هستی یک عاشق سرسپرده است
تمام هستی یک عاشق

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم :
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه می کردم .
عشق چيزيست به عظمت ستاره در سالهای پيش از نجوم . 
عشق تنها با عشق ورزيدن ، يافته می شود .
عشق يعنی با ديگری يگانه شدن و جرقه ی خدا را در ديگری يافتن . ![]()
چيزی در اين دنيا ژرف تر از عشق نيست . 
( عشق اقيانوس وسيعی است که دو ساحل را به هم می پيوندد . ) ![]()

فقط جون من نظر بدید
چون شدددددددددددددددددددددددددید روش زحمت کشیدم
قربون شما:ح.گ
سلام به همه دوستای گل و عزیز تر از جونم
امیدوارم که حاله همه خوب باشه
و از سلامتی ندونید که چی کار دارید میکنید
من باز هم اومدم
با یه آپ آشغال دیگه
که امیدوارم به بزرگی خودتون منو ببخشید
یه مطلبی هست که باید به عرض همه برسونم
بابا خسته شدم از بس گفتم پیشنهاد و انتقاد کنید
این وبلاگ مال من نیست مال همه شما هست
پس اگر اشکالی توش دیدید یا پیشنهادی داشتید باید به من بگید
من هم اجراش کنم
پس از امروز منتظر انتقادات و پیشنهادات شما هستم
قربون همه شما
یا علی مدد
حق نگهدارتون
تا ۱۵۰ بعدی
قربون شما:ح.گ





روزی سه شمع روشن کردم
اولی برای بودنت
دومی برای دیدنت
سومی برای بوسیدنت
هر سه را خاموش کردم برای در آغوش گرفتنت ![]()



تنـــها درد شـکـسـتن را شـیشـه می دانــد و بــس
شکست قلب مــرا و گـفـت هـر چه بـود شکست
به گریه گفتمش آری ولی افسوس چه زود شکست


هر كي با حقيقت تو دلش محبته
هر كي با يه قلب پاك عاشق ضمانته
مثل من هميشه تنها مي مونه
يه غريق كه تو دريا مي مونه
خوش بحالت كه تو بي محبتي
بردي از ياد مرا مثل طوفان اومد
گذشتي و دادي بر باد مرا
تو منو شكستي آفرين به تو
با همه نشستي آفرين به تو




هنوز يار تنهايم
به ديدار تو مي آيم
اگر كه فرصتي باشد
مجال صحبتي باشد
حرف خواهم زد
براي ديدي تو
از حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد
من از خدا گذشتم
عذاب اين دقيقه ها
مرا شكسته بي صدا
دستي بكش به زخم من
كه از شفا گذشتم
باورم كن، باورم كن
من كه با تو صادقم
اگر خستم يا شكستم
هر چه هستم عاشقم



چرا از من گذشتی خيلی ساده
تو که دونستی مرده پياده
جوونی شو پی عشق تو داده
شنيدم گفتی از عاشقی سيرم
نگفتی با خودت من يه وقت ميميرم
حالا حق دل و از کی بگيرم
چرا از من گذشتی بی تفاوت
انگار نه عشقی بود نه روزگاری
نه پاييز و زمستون نه بهاری
چه جور دلت اومد تنهام بذاری
تو که رفتی چرا پيغوم ميدادی
فلانی رو بگين يه روزه سردی
کناره نيمکت باقچه همونجا يه روزی عاشقانه بر ميگردی ...




چرا بعضی از مردم اینقدر راحت دل رو میشکونن
در حالی که میدونن طرف مقابلشون داره زجر میکشه؟
آیا میدونن و میشکونن؟
چه کسی
چه کسی باید بگوید
چه کسی خواهد رفت؟
منم آن ویرانه کاشانه
منم آن سراسر اندوه و ناله
منم آن نینوای مرده ، خفته درخاک
منم آن گیاه خشکیده در خاک
منم آن طفلک تنهای تنها
منم آن نازنین بی یار و یاور
منم آن یتیم بی پدر، مادر
منم آن تازه طلوع،غروب کرده
منم آن ناامید بخت برگشته
منم آن به دور افتاده غمگین
منم آنمجنون بی لیلی
منم آن عاقل مست دیوانه
هنوزم از چشم سیاهم اینرا نمیخواهی نمیخوانی؟؟




ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بوئی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟
جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام بر روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطو ر
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید؟
از دو روئی و جفای ساکنان خاک
کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او زعشق خود وا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز وفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر به دامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید



هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است
ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي
روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ماه
در آسمان نگاهي به آسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و ماه در آسمان معلوم نبود
شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي آسمان
نگاهي به آسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم
براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهایم
تبدیل به باران شده بود .... و او به من بی اعتنا
***************
تحمل تنهايي از گدايي دوست داشتن آسان تر است
تحمل اندوه از گدايي همه ي شادي ها آسان تر است




گفتی که به احترام دل باران باش
باران شدمو به روی گل باريدم
گفتی که به بوس روی نيلوفر را
از عشق تو کونه های اوبوسيدم
گفتی که ستاره شوولی روشن کن
من همچو گل ستارها تابيدم
گفتی که برای باغ دل پيچک باش
بر ياسمن نگاه تو پيچيدم
گفتی که برای لحظه ای دريا باش
دريا شدمو تو را به ساحل ديدم
گفتی که شکوفه کن به فصل پائيز
گل دادمو با طعم لبت روييدم
گفتی که بيا از وفايت بگذر
از لهجه بی وفائيت رنجيدم
گفتم که بهانه ات برايم کافيست
معنای لطيف عشق را فهميدم 

!!!!!




خواستم هديه ای برايت بفرستم گل گفت مرا بفرست که مظهر زيبای هستم
آب گفت که مرا بفرست که مايع شادی و لطافت هستم
ابر گفت مرا بفرست که مانند ابری بهاری به پايش اشک بريزم
خار گفت مرا بفرست تا دو چشم دشمنانش فرو روم
ناگاه صدای شنيدم که آن صدای قلبم بود که می گفت !!!
مرا بفرست تا به او بگو يم که از صميم قلب تو را دوست دارم .





