تبليغاتX
۞۞.(¯`·.در پناه عشق .·´¯)۞ ۞



سلام    به   همه    دوستای  گلم
اصلآ    نباید  من  آپ میکردم   
ولی بعضی  از  کامنت  ها   منو  مجبور  کرد    یه آپ مخصوص   بکنم
که دوستای  من  شاد  بشند
و   دشمنای  من  چشمشون کور
پس   بترکه چشم    حسووووووووووووووووووود
 
 
 
 
 
تو مثل سپیده درخشانی... به همان روشنایی و به همان لطافت...
نگرانم عزیز دل...که نکند روزی بیاید که تنهایی تو  سایه نگاهت را  بر زمین افسرده بیندازد...و آن وقت بروی و  تو را درافق زندگی ام گم کنم...قبل از تو از تیک تاک ساعت و از گذر دقیقه ها که پر شتاب جای خود را به یکدیگر می دهند می ترسیدم...اما حال در کنار تو ماه من... استوار بر قله های بلند زندگی ایستاده ام...
با تو هستم و می مانم...در لحظه هایی که شبنم دو چشم قشنگت نم نم  بر رخ می چکد...در ثانیه هایی که
تارهای  تنهایی را بر پود وجودت در هم فرو رفته می یابی...درشب های مهتابی که میترسی ازتکرار قصه عشقت...با تو هستم و می مانم...
پروانه های دلم کم کمک پر می کشند...اما نمی دانم چرا پروانه ی محبت تو بر قلب من پیله کرده...نکند  این بار قرعه به نام تو باشد...اما چیزی هست که می دانم و می دانی...
تو نقطه پایان تنهایی منی... و نقطه شروع برای دیدن زیبایی ها...و یک جرقه برای فوران همه ی خوبی ها.. می دانم و می دانی که چقدر............
 

دیگر نمی دانم نشانی ات را از  کدام جاده طی نکرده بپرسم.
شاه من...دلم برای تمام لحظه هایی که  آب شد و تمام نگاه هایی که در کوچه باغ های گذشته ام جا گذاشته ام تنگ است...
 آغوش گرم تو را می طلبم که سر بگذارم روی شانه های ستبرت و گریه کنم.از دل هزار تکه  ام بگویم واز نا رفیقانی که در سفر صمیمیت و اعتماد به من صفت وقیح نسبت می دهند...
نفس هایم عطر تو را کم آورده اند... و تپش قلب من قدم های تو را که از خانه دلم می گذری...
سهم من از تو و دنیا چقدر است؟ماه من نگو یک تمنای محال...نگو که عطش عشق تو را با آرزوی دیدن دوباره نگاه آسمانی تو و خواستن تو و طلب وصل تو فرو می نشانم...
انصاف نیست این چنین من  در به در عاشق را با تیربی  وصالی از خود برانی...مهربان من نرانم از خود که ممکن بودن با تو حتی یک نفس محال ناممکن شود...
منتظر صدای گام های تو هستم عزیز...که  چشم روشنی ام وزیدن نسیم محبت تو در صبحگاه وجودم باشد...یادت نرود...چشم به راهم...

 
اگر دوست را با دشمن بینی ...خاطر گران مدار چرا که اگر با تو دوست است نگذارد دشمن تو اندیشه بد نماید وآزاری رساند واگردوست نباشد چنین کسی را به دشمن ارزانی دار... 

 
 
 
امشب شب مهتاب است و ماه کامل...
چهره تب دار ماه امشب عجيب شبيه چشمان توست در لحظه هايی که نگاهت ميکردم و ديوانه ميشدم...
شنیده بودم دیوانه دیوانه تر شود اگرچشمانش  در ماه سفر آغاز کند.
 یک  کتاب 4 فصل را بی تو خواندم...بی تو و نگاه به رنگ آسمان تو...
شدم رودی که دریایش را خشک یافت...
شدم خانه ای که در و روشنایی اش را به یاد نیاورد...
شدم درختی که گنجشک و شکوفه اش را آه کشید...
شدم پرنده ای که اسیر برف و یخبندان بود و آسمان و خورشیدش را در رویای ناتمام ساخت...
و شدم ماهی که پاره پاره فرو ریخت و در حسرت یافتن دوباره چشمان تو بارها مداری پر از آشفتگی را طی کرد...
نمی دانم چه میشود اگر فردا را از یک راه نیامده طی کنم...ان چنان تو را گم کرده ام که در این راه های نیامده  نشانی ات را از آسمان بپرسم...
حتما میداند من تو را در کدام غبار گم کردم...
آسمان عزیزی که رنگش از انعکاس چشمان تو ساطع میشود وقتی که نگاه میکنی اش و سیاه میشود از غم وقتی که دو پلکت باز میشود به خواب...  عجب آرامشی دارد نفس کشیدن در هوای فکر تو...عجب...

 
 

نمی خوام دوباره برات ناله سر بدم...اما دوباره این قصه جدایی تکرار می شه...دلم برات تنگه...امیدم به اینه که بر می گردم...اما اگه بر نگشتم؟...

دوست دارم...همین...

گرچه عمری است غریبانه فراموش توام

بازمشتاق تووگرمی آغوش توام

باورم نیست که بیگانه شدی بامن ومن

همچویک خاطره ی کهنه فراموش توام

حسرتی گربدلم هست همان دیدن توست

من پرستوی خزان دیده وخاموش توام

زندگی عشق است ...

عشق افسانه نیست...

 آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست...

 عشق آن نیست که کنارش باشی...!

عشق آن است که به یادش باشی.

می گویند شیشه ها بی احساسند.اما وقتی روی پنجره بخار گرفته ی اتاقم نوشتم دوستت دارم آرام آرام گریست.
ندانستم...شیشه از کجا قصه عشق مرا فهمید که این چنین با دل بارانی من همراه شد؟
شاید...شاید پنجره هم چشم به راه مسافری است...نه...مگر میتوان جز قصه عشق تو گفت و گریست؟ماه من...
دیگر نمی تابی بر دل تاریک منو شیشه؟بیا تا یک بار دیگر از پشت دل صاف شیشه  به تو نگاه کنم و دیوانه شوم... دیوانه ای که به تو نگاه میکند و سیر نمیشود و دیوانه تر میشود تا خماری مستی اش را با نگاه دوباره به تو بر طرف کند...تن گرمت را دوباره به من ببخش تا شراره در من بیفروزی...
اگر ازکوچه دل تنگی  من دوباره گذشتی ترنم قصه عشق یک دیوانه یادت نرود...
که رفتی از کاسه ی بی ارزش وجودش...اما
اما ندیدی که دل کوچکش چگونه خود را بر در و دیوار سینه اش میکوبید و تو را تمنا میکرد...
دلی که وقتی پشت سر گذاشتی اش دیگر برای پروانه ها نسوخت...اما سوخت برای من و شیشه که در گلوی یک قناری ماندیم..
 نازنینم ...
دوباره برگرد تا خانه ی چشمانت را از صدای شکوفه پر کنم

 

از کدامین راه آمده ای که این گونه مرا دگرگون ساخته ای و قصد داری مرا با خود به اوج کدامین کهکشان محبت ببری؟

تو از هفت خوان عشق گذر کرده ای...

از تو پرسیدم آیا برای همیشه در کنارم خواهی ماند؟آیا برای همیشه قلبم را گروگان خواهی داشت؟

چه میشد اگر دلم هوای دیگر نمیکرد.چه میشد اگر عشق من در دل تو و عشق تو در دل من غروب نمیکرد...

بارها رویای  وجود تو را در کنار خود همیشگی حس کردم.رویایی به رنگ بال های رنگی مرغ عشق با کوله باری از مهربانی و عشق که سا لهاست مردمان این دنیا ؟آن را لز دست دادهاند و چندی است دوباره جویای آن هستند. اما انگار ان را دوباره به دست نخواهند آورد.

دلم بی تاب چیزی است.انگار دلم گم شده است.در این تنهایی و در این سرزمین آشنا ا حساس غریبی می کنم.

شاید دلم بی تاب دست های توست.

تویی که اساس نبودنت خنجری است بر زخم های کهنه ام.هرگز نتوانستم فکر کنم روزی تقدیر تو را از من خواهد گرفت.

یادت هست در آن سرزمین  که من و تو فکر می کردیم هیچ غمی به آن حق ورود ندارد,در آن سرزمینی که دور تا دورش را اقاقی و ارکیده پر کرده بود,در آن سرزمینی که چکاوک و قناری در آن رقابت آوازه خوانی سر میدادند,در سرزمینی که تنها غصه فردایمان,باران فردا بود,بارانی که شاید کوچه را خیس میکرد و مانع از این میشد که فردا همدیکر را ببینیم...

تنهاغصه این بود و تمام این غصه ها با هدیه گل سرخ تو در لحظه های تلخ قهر پایان می گرفت...

psycho-dog 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 21:9 توسط حسین گیتار یست |



 

 

سلام   به  همه   داداش ها و  آبجی های گلم

نمیدونم چطوری  از  همتون تشکر   کنم

چون منو   تو هیچ موقعیتی  تنها   نمیذارید

و  همیشه   باعث  دلگرمی   من   بوده  و  هستید

از    این که   دیر   کردم   شرمندم

من  تو  این  مدت  یه  کم داشتم   فکر میکردم

به   این که  چرا    زنده ام ؟برای کی  زنده ام ؟و.....و........

واسه  همین   هم   دیر  کردم

ولی خواستم  جبران  کنم

اگر  بد  هم  شده   باشه   به بزرگی خودتون  ببخشید 

از  همه کسایی که تو  این   مدت من ناراحتشون کردم 

از صمیم   قلب  و  رسمآ معذرت   میخوام 

در  ضمن   من   بی خیال    تنهایی شدم 

به   فکرم  هم   نباشید

قربون   همه   شما::ح.گ 

در غروب روزگارم 

در حسرت نگاه مهربانت به باغ تنهایی و غربت قدم گذاشتم .

چون تو گفتی بیا امدم ...

امدم تا با تو باران را ببویم و بفهمم ...

امدم تا تو بر زخم کهنه ی قلبم مرهم باشی ...

ای عزیز که صدایت لحظه ها را به بوی بهار پیوند می زند ...

وقتی پر پرواز در اوردی و رفتی ماه شبهایم با دیگر ستاره ها

همنشین شد ...

لحظه هایم سوخت و قاب دل از شکوفه های ارزو خالی شد ...

چرا رفتی ؟

چرا نگاهت را از پنجره ی پشت کومه ی وجودم برداشتی

و بی صدا وداع کردی ؟

ای سبزه زار تنهای دشت خالی دلم صدای پرستو ها را می شنوم

که از تو یاد می کنند ...

اکنون بغض شکسته را در گلویم قربانی خواهم کرد تا به حرمت

تو هرگز نبارند ...

من اسیر دردم و خیالم گرفتار خزان ...

چگونه بخوانم و بمانم ؟

ای شاهزاده ی روح و خیالم ...

اگر از سرزمین خسته ی دلم گذشتی به حرمت خدا و عشق ... همان جا بمان ای بهترینم

می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود

خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار

نامه های کهنه ای را که با اشکت تر کنی

می رسد روزی که در صحرای خشک بی کسی

بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

ان زمان احساس امروز مرا باور کنی ....

      دلم می لرزد ، آنگاه که صدای ردپای عشق را در جاده خیالی سرزمین رویاهایم میشنوم

                     این سکوت ... این سرنوشت ... این واژه های خموش

             ای سایه ی تمام تخیل من ....دستان نوازشگرت چون مرهمی است بر دل زخمی من

                     ایستاده بر کویر خاطره ها نامت را بر زبان می آورم .. با عشق .. با اشک

                       تا بگویم .. به سر حد پرستش دوستت دارم

                        دوستت دارم ... دوستت دارم 

   انتظار تنها باحضورت رنگ عشق می گیرد و رنگینه ی خزان زندگی ام را به سپیدی روز وصال تبدیل

     می سازد ... باور دارم بودنت را ....نجوای عاشقانه ات را .... کاش میدانستی قدر این سینه پر درد را

               شاید با آمدنت دیگر برگ های خزان زده دیدگانم بر جاده پیچ و خم دار گونه ام نیفتند

                    پس بیا در آغوش این ایستاده تنها .... بازگرد ... بازگرد

 

   ای کاش ترانه ای بودم تا روی لبانت به رقص می آمدم ، در یادت ریشه می کردم

                        و در خاطرات تلخ و شیرینت رد پایی از من بود 

     

 

 وقتی می خواهم برای تو بنویسم .... دوست دارم ستاره ها را آب کنم و به جای جوهر در قلم بریزم 

  تا کلمه هایم نورانی شوند دوست دارم در خلوت ترین نقطه ماه بنشینم و حرف دلم را برایت بنویسم

    من تو را در اشک ها و لبخندهایم می بینم ، من هر دری را به امید آمدن تو باز می کنم

    وهر کتابی را به امید خواندن تو ورق می زنم .. با کلمه ها نمی توانم با تو حرف بزنم ....

                              ای کاش حرف های سکوتم را می شنیدی

 

زندگی را بهانه کردم وگریستم

                    تا کسی نداند عاشق کیستم .

    هیچ میدونی چشم وقتی زیباست که مملو از اشک باشه

    اشک وقتی زیباست که برای عشق باشد

    عشق وقتی زیباست که به پای تونثار شود...........

    وتو وقتی زیبا هستی که چون هزار دستان برایم نغمه سرایی کنی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 17:52 توسط حسین گیتار یست |